دلم مرهمی می خواهد از جنس

خودت!نزدیـــک؛بی خطــــر،بخشــــنده…

بی منّـــــــــــــــــت … !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 21:59  توسط یه دوست  | 
کاش در این هیاهوی اطرافم کاش در این غوغای زندگی جای بودم بی هیچ غمی بی غصه ای

بی دلواپسی الان بهترین روزای زندگیست این گونه ام وای به حال بدترینا.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 12:44  توسط یه دوست  | 
دنیا کوچک تر از آن است،


که گم شده ای را در آن یافته باشی.


هیچ کس اینجا گم نمی شود!


آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،


چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:17  توسط یه دوست  | 
نمیدونم از کی گله کنم از خودم از خدا از بقیه ....... اما دلم میخواد گله کنم دلم میخواد فریاد بزنم خدایا

منم ببین نگفته زیاد تو دلم هست بزار بمون دیگه

دوستای گلم برام دعا کنید فقط دعا......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 21:37  توسط یه دوست  | 

سکوت و صبوري مــــــــرا


 به حســــابِ ضعف و بي کسي ام نگذاريد !


 دلـــــــم به چيـــزهايي پاي بند است ...


 که شما وفـــايتان قـــــد نــــميدهد..


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 12:48  توسط یه دوست  | 





یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 20:2  توسط یه دوست  | 

 

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 21:56  توسط یه دوست  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 21:20  توسط یه دوست  | 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 21:12  توسط یه دوست  | 
بدترین چیز تو دنیا اینه که برای کسی که دوسش داری کاری نتونی بکنی ببینی داغون

اما تو باید وایسی نگاش کنی ببینی داره میره اما باز داری نگاش میکنی پات چسبیده به

زمین قلبت شکسته اشکات سرازیره اما باز پات کنده نمیشه بری دنبالش.........

پس آب بریز پشتش که برگرده اونم خیلی زود که به مراسمت برسه...........

خدابیامرز بگه.................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 14:49  توسط یه دوست  |